تبلیغات
شعر
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : هومن پرهو
موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شعر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 13 فروردین 1396 :: نویسنده : هومن پرهو
سلام دوستان
بیایید صفحه اینستاگرام


هومن پرهو

پیشانی ام به مویِ سپیدی جوانه زد
کم کم برای آمدنت ، دیر می شود

پرهو




نوع مطلب : غزل، 
برچسب ها : هومن پرهو، پرهو، غزل عاشقانه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 26 تیر 1396 :: نویسنده : هومن پرهو
به نام خدا

خندیدن و آسایشِ ما جبر و سراب است
رخسارِ پریشان ،‌ خبر از حالِ خراب است

اعدادِ ریاضی همه را حرفِ حساب است
لبخندِ لبت صنعتِ اکسیر و ثواب است

اخلاق تو خوش باشد و این چهره درخشان
بر سفره ی خان لقمه ی نان داغ و کباب است؟

تا وقتِ سخن هست به احساس بیان کن
مغرور شدن باعثِ افسوس و عذاب است

اسرافِ محبت نکنی ، ابرِ بهاری
تاثیرِ دلِ سنگ فقط چکه ی آب است

هم صحبتِ انسانِ ریاکار نباشید
آن داغیِ پیشانیِ او جای نقاب است

او مدعی و مالکِ آفاقِ جهان شد؟
شاید مگسی پر زده در فکرِ عقاب است

گر قهوه ی ما سرد شد از تلخیِ ایام
ابروی هلال و رخِ مهتاب ، شراب است

عمری سپری شد که پری را خبری نیست
پرهو غمِ امروزِ جهان کار و شتاب است


#هومن_پرهو
@hooman.parhho




نوع مطلب : غزل، 
برچسب ها : پرهو، هومن پرهو، غزل، شعر،
لینک های مرتبط :


شنبه 10 آبان 1393 :: نویسنده : هومن پرهو

 

واژه در بغضِ قلم می شکند

      شاید این جوهر خودکار ندارد نفسی

                 و در این کاغذ کاهی چه اثر دارد اشک؟

نوک شکسته است مدادم! که نویسم همه از عشق تهی است

       خبری نیست که آن واژه نهان است هنوز!

                  چه رسد جمله ی دلخواه دلم ...

بر سرِ تیغ زبانش قلمی تیز کنم

  برقِ ذوفی به نگاهم گذرد در دل شب

لیک، افسوس مرکب چه سیاه است دلش نیز چنین

  سینه را پاره کنم

             این قلم خون مرا می نوشد

   رنگِ قرمز بنویسد به سیاهی که دگر جان مرا نیست رمق

او که دارد دلی از جنس طلا

       همه از عشق تهی

             چه نیازی است بگویم همه جا هست کمین؟!

               که حساب سند و ملک و زمین است همین

دلِ من وارثِ آن خاطره هاست

                  دلِ من خانه ی توست 

                        خانه سنگی است ولی ...

             این بنا هیچ نلرزد

مگر از نیم نگاهی که تو با چشم رضایت نگری





نوع مطلب :
برچسب ها : هومن پرهو،
لینک های مرتبط :


جمعه 14 مهر 1391 :: نویسنده : هومن پرهو

و دنیا آنقدر کوچک است که از دل بزرگ آدم ها برای شما می نویسم ، دلی که اگر برای کسی تنگ شود ذره ذره سنگ می شود و این باعث ننگ است که لباس رنگ رنگ بپوشی و پا روی دل دیگران بگذاری. ای دوستان هم سان من ، داستان همراه دوستان می گذرد بی آنکه به پشت نگاه کند. مکنید از زمانه گلایه و نگویید روزگار زشت است که خشت دل ما کشت حاصل خیز را آفت زد. این مشق عشق نیست که برایتان می نویسم این نه واقعیت زود گذر ، بلکه حقیقت جاودانی است. طبل پر صدای عشق ، گوش بر من و هوش بر گذشتگان و جوش بر آیندگان نمی گذارد.نظر مکنید و حذر کنید ، سفر بی خطر نیست شروع مکنید به امید طلوع و اگر طلوع بود از یاد نبرید را که فرا میرسد غروب. شکسته می شود آن دل از جنس بلور و چه می شنوید؟ چشم باز ، سینه راز ، در انتظار آواز و نه آواز پرنده آواز یار ، یار پر یادگار.باز دوباره گوش می دهید چه می شنوید؟ ای خدای بزرگ چه می شنوند؟ همان جمله با صدایی دیگر… . گر او کرد اشتباه چه باشد مرا گناه؟ که دیگر مرا پناه؟روز من سیاه و روزگارم تباه و نفرین و آه … آرام نمی شوی و دلارام شما رفته است . که را نفرین می کنی آنکه هنوز دوستش داری؟به چه فکر میکنی ذکر او بر زبانت است؟هنوز متعجبی و حیران که در آن بهار دوران چه طور زمستان فرا رسید. افسوس که یادت می آید هیچ احساسی به او نداشتی آنقدر گفت تو را دوست دارم که پوست بر استخوانت رسید. آری آن زمان تو را دوست داشت و تو باز بی احساس به او تو نمی دانستی و آمدی و آن کس که تو را بی شمار دوست داشت دوست بداری… مدتی که گذشت تو تکراری شدی و دوست داشتنش به آخر رسید ولی تو دیگر او را صادقانه دوست داشتی و چه کرد با تو بی آنکه به تو فکر کند و باز آن جمله تلخ با صدایی دیگر… این صدا برای من ناجور و برای شما یک جور فرقی نمی کند و فقط آن جمله مهم است که می گوید… حالا در تنهایی زندان ، تاوان می دهید و پیمان نبود که پایان این شود.                   هومن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 14 مهر 1391 :: نویسنده : هومن پرهو

و دنیا آن قدر کوچک است که ذره ای از عشق در آن جا نمی شود. تلاش مکنید ، فاش میشود غم درونتان و زمانی که سخت به بخت خود می نگرید رخت پاره به تن داری و چه شنیده ای مگر امید نیست ؟دگر آن جگر ناب با آب ، سرد نمی شود . زرد شده روی پر شده جوی ، از اشک و جز این نیست حاصل یاد می آید اوایل ، درست است این گونه نبود که شد. دگر عشق سرخ ندارد رخ .جهان از میان رفته ، دل ها شکسته و دهان بسته ; خیر این به غیر نیست برای شما ، ما و همه چنین است . درد بزرگ عشق تکراری شدن است . تکرار دیدار یار چه می کند با عشق؟ از کارت بهانه را نشانه می کند . دیروز با همان کار پیروز و امروز ...آری با تغییر زاویه ، کنایه می زند . به یکبار چه شد ؟ بیمار به بازار آمد . گفتارش به ناچار چنین است ... چه می شنوید باز آن جمله تلخ همیشگی ... به خود بی کم و کاست ، راست بگویید. عشق بی قانون مجنون ، نیرنگ فسون و دور شدن روز افزون ، شما را به خون کشید. مکنید فکر بازگشت به دشت ، روز ها را با سوز دوره نکنید حال وقت آن رسیده که سخت ترین و بهترین کار ممکن را انجام دهید . با هوش باشید و گوش دهید و فراموش کنید. در همه حال خدا رو شكر . . .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3