تبلیغات
عکس ، گالری عکس ، عکس بازیگران




» امروز :
» دیروز :
» این ماه :
» ماه قبل :
» کل :
مطالب و نویسندگان
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :

خلاف دوستان کردن به ترک دوستان گفتن ***** نبایستی نمود این روی و دیگر بار بنهفتن

 

سلام  دوستانم

مدت زیادی نبودم

به امید خدا شعرهایی که در کتابم  چاپ شده  رو اینجا می نویسیم.

نام مجموعه شعرم: و دنیا آن قدر کوچک است که ...

 

لطفا نظرات خودتون رو به saadi.parhoo@yahoo.com ایمیل و یا به 09361375712 پیامک بزنید .

 

                                                          شادی از آن لحظه های شما                                                                                                 هومن پرهو


نویسنده : هومن پرهو ◊ تاریخ : شنبه 21 خرداد 1390 ◊ موضوع : ◊

 

واژه در بغضِ قلم می شکند

      شاید این جوهر خودکار ندارد نفسی

                 و در این کاغذ کاهی چه اثر دارد اشک؟

نوک شکسته است مدادم! که نویسم همه از عشق تهی است

       خبری نیست که آن واژه نهان است هنوز!

                  چه رسد جمله ی دلخواه دلم ...

بر سرِ تیغ زبانش قلمی تیز کنم

  برقِ ذوفی به نگاهم گذرد در دل شب

لیک، افسوس مرکب چه سیاه است دلش نیز چنین

  سینه را پاره کنم

             این قلم خون مرا می نوشد

   رنگِ قرمز بنویسد به سیاهی که دگر جان مرا نیست رمق

او که دارد دلی از جنس طلا

       همه از عشق تهی

             چه نیازی است بگویم همه جا هست کمین؟!

               که حساب سند و ملک و زمین است همین

دلِ من وارثِ آن خاطره هاست

                  دلِ من خانه ی توست 

                        خانه سنگی است ولی ...

             این بنا هیچ نلرزد

مگر از نیم نگاهی که تو با چشم رضایت نگری


نویسنده : هومن پرهو ◊ تاریخ : شنبه 10 آبان 1393 ◊ موضوع : ◊

و دنیا آنقدر کوچک است که از دل بزرگ آدم ها برای شما می نویسم ، دلی که اگر برای کسی تنگ شود ذره ذره سنگ می شود و این باعث ننگ است که لباس رنگ رنگ بپوشی و پا روی دل دیگران بگذاری. ای دوستان هم سان من ، داستان همراه دوستان می گذرد بی آنکه به پشت نگاه کند. مکنید از زمانه گلایه و نگویید روزگار زشت است که خشت دل ما کشت حاصل خیز را آفت زد. این مشق عشق نیست که برایتان می نویسم این نه واقعیت زود گذر ، بلکه حقیقت جاودانی است. طبل پر صدای عشق ، گوش بر من و هوش بر گذشتگان و جوش بر آیندگان نمی گذارد.نظر مکنید و حذر کنید ، سفر بی خطر نیست شروع مکنید به امید طلوع و اگر طلوع بود از یاد نبرید را که فرا میرسد غروب. شکسته می شود آن دل از جنس بلور و چه می شنوید؟ چشم باز ، سینه راز ، در انتظار آواز و نه آواز پرنده آواز یار ، یار پر یادگار.باز دوباره گوش می دهید چه می شنوید؟ ای خدای بزرگ چه می شنوند؟ همان جمله با صدایی دیگر… . گر او کرد اشتباه چه باشد مرا گناه؟ که دیگر مرا پناه؟روز من سیاه و روزگارم تباه و نفرین و آه … آرام نمی شوی و دلارام شما رفته است . که را نفرین می کنی آنکه هنوز دوستش داری؟به چه فکر میکنی ذکر او بر زبانت است؟هنوز متعجبی و حیران که در آن بهار دوران چه طور زمستان فرا رسید. افسوس که یادت می آید هیچ احساسی به او نداشتی آنقدر گفت تو را دوست دارم که پوست بر استخوانت رسید. آری آن زمان تو را دوست داشت و تو باز بی احساس به او تو نمی دانستی و آمدی و آن کس که تو را بی شمار دوست داشت دوست بداری… مدتی که گذشت تو تکراری شدی و دوست داشتنش به آخر رسید ولی تو دیگر او را صادقانه دوست داشتی و چه کرد با تو بی آنکه به تو فکر کند و باز آن جمله تلخ با صدایی دیگر… این صدا برای من ناجور و برای شما یک جور فرقی نمی کند و فقط آن جمله مهم است که می گوید… حالا در تنهایی زندان ، تاوان می دهید و پیمان نبود که پایان این شود.                   هومن


نویسنده : هومن پرهو ◊ تاریخ : جمعه 14 مهر 1391 ◊ موضوع : ◊

و دنیا آن قدر کوچک است که ذره ای از عشق در آن جا نمی شود. تلاش مکنید ، فاش میشود غم درونتان و زمانی که سخت به بخت خود می نگرید رخت پاره به تن داری و چه شنیده ای مگر امید نیست ؟دگر آن جگر ناب با آب ، سرد نمی شود . زرد شده روی پر شده جوی ، از اشک و جز این نیست حاصل یاد می آید اوایل ، درست است این گونه نبود که شد. دگر عشق سرخ ندارد رخ .جهان از میان رفته ، دل ها شکسته و دهان بسته ; خیر این به غیر نیست برای شما ، ما و همه چنین است . درد بزرگ عشق تکراری شدن است . تکرار دیدار یار چه می کند با عشق؟ از کارت بهانه را نشانه می کند . دیروز با همان کار پیروز و امروز ...آری با تغییر زاویه ، کنایه می زند . به یکبار چه شد ؟ بیمار به بازار آمد . گفتارش به ناچار چنین است ... چه می شنوید باز آن جمله تلخ همیشگی ... به خود بی کم و کاست ، راست بگویید. عشق بی قانون مجنون ، نیرنگ فسون و دور شدن روز افزون ، شما را به خون کشید. مکنید فکر بازگشت به دشت ، روز ها را با سوز دوره نکنید حال وقت آن رسیده که سخت ترین و بهترین کار ممکن را انجام دهید . با هوش باشید و گوش دهید و فراموش کنید. در همه حال خدا رو شكر . . .


نویسنده : هومن پرهو ◊ تاریخ : جمعه 14 مهر 1391 ◊ موضوع : ◊

و دنیا آن قدر کوچک است که مگذارید پا روی زمین آن ، زمین در کمین شما همین یک لحظه را کفایت کند که از آن شکایت کنید و حکایت عشق بیش از این نیست. روزی که سر روی شانه پروانه داری ز خود غافلی که شمع هستی و ذره ذره آب می شوی. پروانه به آشیانه می رود و شما بدون کاشانه در ویرانه غم تنها می مانید. نای ایستادن بر پای ، تاب بیدار شدن از خواب را ندارید.افسوس که شمع سوخته دهان دوخته و هیچ نمی گوید. ای کاش راه عشق جز این بود و چه سود؟ این قدر زود پیر می شوی. به پشت نگاه می کنی و باز نمی دانی که فرصت نمی یابی سرت را به جلو باز گردانی. آرزو کن چشم های بسته ات نگاه به آه دل شکسته ات نکنند. گر چنین شود و باز چه می شنوی؟ آن جمله همیشگی... جهان را فسونی نهان در بر گرفته مکان معلوم و زمان نامعلوم...و این چه توقع است که من دارم ، زارم از کارم و بدانید بین شنیدن این راه ، وارد شدن با نگاه تفاوت است با غرق شدن در رنج و آه و غم فراق ، غمی که امروز شیرین است و فردا تلخ ، تلخی او برای شما زهر و تلخی شما برای او عسل ، عسلی که از شیرینی دلش را زده است. درست است پیمان نبود که پایان این شود حال شده ، درمان درد سرد آتش نیست. به خویش ریش مزنید ، خاموش شوید و فراموشش کنید... .


نویسنده : هومن پرهو ◊ تاریخ : جمعه 14 مهر 1391 ◊ موضوع : ◊

و دنیا آن قدر کوچک است که لحظه بزرگ خداحافظی در آن نمی گنجد. فراق مژگان یار ، داغ چشمان زار را طلب کند. باور پذیر نیست که را بدرقه می کنم؟ مگر خانه ی آروزهایم با تبسم های شیرینش ساخته نشد؟ مگر آرزویم ، آرزوی او نبود؟ چه گوید حال که گویم محال ، دگر مرا مخواه! گویم آه خورشید سوزانم سیاه . گوید مرا مخواه نباشد مرا گناه ، افتاده ام به چاه ، ریسمان و زلف و دست تو نجاتم از تباه . . . شب دل بی کینه من ، خاکستر سرد سینه ی من سلام! آسمان سیاه بی ستاره بپذیر مرا به آغوشت دوباره که آمده ام بی یار نگار ، رانده از این و مانده از آن . . . و عشق را جز درماندگی چیست؟ باز مانده ام خالق که لایق تویی برای عشق سرچشمه ی سیل جاری شده بر کوه کجاست ؟ گونه هایم دامنه کوه آید از اعماق زمین، بغض گلویم زبانم نمی گذارد بگویم همین ؟ خدانگهدار. . . خدانگهدار روز روشن شادی من ، قلب رویین تن آزادی من ، دست های گرم روزهای زمستانم ، چتر لحظه های بارانی ام . . . به اجبار خدانگهدار . . .


نویسنده : هومن پرهو ◊ تاریخ : جمعه 14 مهر 1391 ◊ موضوع : ◊
مدیر سایت : هومن پرهو
پیام مدیر :



سایت عکس
دوربین مداربسته و دزدگیر
عروض
پاتوق کده
گالری عکس پیکسدونی
گالری عکس فقط عکس
فراموب
عکس های داغ روز
عکس های خنده دار کمیاب
عکس بازیگران و فشن و زیبایی
عکس بازیگران هندی و هالیوودی
معرفی بازی
کم نظیر
فقط مدل لباس
اولین سیاره دانلود ایران
بهترین گالری عکس در ایران
پسران اینترنتی
دفتر شعر و ترانه همنفس
پردیس دانلود
بهترین دختر و پسرای ایروونی
بزرگترین مرجع دانلود
عکس و نرم افزار
كمیاب ترین عكس ها
عکس مد
Pix7Pix گالری عکس
عکس،نرم افزار،جک و اس ام اس
گالری جدیدترین عکس بازیگران ایرانی
بزرگترین گالری عکس
آهنگ های روز*تصاویر داغ
بزرگترین کلوب دانلود ترانه و عکس
عكس های داغ داغ
♥㋡جوک، اس ام اس، مطالب جالب، عکسهای خنده دار㋡♥
سایت فارسی طرفداران ماهسون
عکس های توپ اس ام اس
فتو گالری ایرانیان
IRNON.com
عکس عکس عکس
دختر ایرونی ملکه زیبایی کانادا
تازه ترینهای وبگردی
نوکیا 5800
میهن دانلود
تک بانو
آشپز ایرانی
فتو بلاگ رامهرمز
.::کپسول::.
مرکزدانلود و سرگرمی
عکس جذاب و دیدنی
جدیدترین آهنگها اس ام اس عکس
عکس
عکس های جدید و روز
اعلام پیج رنک گوگل
عكس روز
یاهو
گوگل
آرشیو لینكدونی